می روم خانه دوست

می روم خانۀ دوست

می گریزم از عشق

ناگزیر از رفتن

می روم سینۀ خود چاک کنم

من به این غربت دیرین خود عادت دارم

می روم خاطرۀ بودن را

بدهم دست فراموشیها

می روم تا که دگر بار نگویم از عشق

نامش از لوح دلم پاک کنم

می سپارم دل خود را به تن سرد زمین

می کشم بار غم خویش به دوش

تا بدانجا که بیابم کمی آرامش را

من از آن لحظه سخن می گویم

که رها می شوم از قید زمان

و رها می شوم از کون و مکان

می رهم از غم ناکامی و درد

می روم خانۀ دوست

آنکه جان همگی  بی شک  از اوست

 

 

 

/ 3 نظر / 12 بازدید
maziyar

ayval . ayval. avlin kasiyam ke nazar midam. baba herfei. baba saria. na torshi nakhori chizi mishe. joda az shokhi khobe. behet omidvar shodam.[تایید][قهقهه]

شادی

سلام. خیلی عالیه. درسته شعرات غمگینه اما میشه گفت خیلی ها این احساس رو دارند و شعراتون به دلشون میشینه.مثل خود من [گل]

بهاره

سلام. خیلی خوب و قشنگ شعر میگی. موفق باشی عزیزم.[لبخند][قلب][گل]