لحظه های بی تو

 

            

سهم من از عشق                

 

«عریانیه لحظه های بی تو،شرمگینم میکند»

«بی توزندگی هم به زنده بودنم دهان کجی میکند»

«بی تو روزگار ،با شتاب بیشتری »

«لحظه هایم را به کام مرگ می فرستد»

«حتـّی خاطراتت ،با پوزخندی کشنده »

«از سرزمین رویاهایم  می گریزند»

«بی تو ساز زندگی نا کوک و زخم دل ناسور است»

«جز تو کیست که نمک پاش دل زخمیم نباشد؟»

«چه کسی جز تو مرهم زخمهای قلب شکستۀ من است؟»

«چه کسی آسمان ابری چشمانم را»

«به میهمانی خورشید دعوت میکند؟»

«باز گرد،که تا پایان عمر سراسر پریشانیم »

«راهی نمانده»

«شتاب کن که لحظه هایم برای پر کشیدن به تباهی در شتابند»

«شاید فردایم را طلوعی دیگر نباشد»

لیلا_اصفهان 25/1/89

 

/ 160 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلبک

گفتمت سلامی تا گیرم علیکی از راه دور[گل]

محسن

سلام خدا بد نده انشاا.. که همیشه سالم و سلامت باشین ممنون که امدین و ببخشید از بابت دیر باز شدن صفحه (بخدا من بی تقصیرم)

سارا

سلام وب زیبایی دارین شادکامی ات را از فورتوناتا خواستارم بهم سر بزنید خوشحال میشم

پرنیان خوشگله!

سلام عزیزم!لینکت کردم گلم!بازم بهم سربزن!ازآشنایی باهات یه دنیاخوش حال شدم!امیدوارم روزبه روزحالت بهتر ازروزقبل باشه وهمیشه سالم وسلامت باشی عزیزم اگه دوست داشتی برام ایمیل بزن!خوش حال می شم!فعلا بای![هورا]

امین

سلام یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند... نظرت در مورد این شعرو نگفتی من خیلی دوسش دارم

هنگامه

چهار شمع به آرامی می سوختند... محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید. اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شم

انتهایی جاده

با سلام از این که تو این مدت به شما دوستان سر نزدم از شما عذر میخوام امیدوارم بتونم جبران کنم .وهر کس از شما دوستان مایل به عضویت دراین وبلاگ هستین.نظر سنجی در این وبلاگ درج شده هست که میتوانید عضویتتونو به من علام کنید . امروزم با یه مطلب جدید مزاحمتون میشم راههای پول در اوردن ..................... منتظر شما هستم بای

م ح م د

امشب هم میون این خاطره های سردم بی رمق دنبال اون حادثه ای میگردم که نفهمیدم وکی کجا تو رو ازم گرفت دست تو جدا شد و نگاهتو گم کردم چرا باید وقتی خونه دلت متروکه واسه در زدن بازم دنبال یک بهونه گشت وقتی راه نداره چشمام به حریم قلب تو چه جوری میشه پی یه فرصت دوباره گشت اشک من پیرهنتو تر کرده همه جا عطر تو پیچیده ولی دل دیگه غربتو باور کرده..... [گل]

م ح م د

[لبخند][گل]ممنونم از حضورتون[گل][لبخند]