شرارۀ پنهان

شرارۀ پنهان

دلم اسیر خزان و تنم اسیر زمین

و روح خسته و آواره ام به بند جنون

و دستهای یخ زده ام

در آرزوی بهار

درون قلب پر از درد من،

ز حسرت عشق

چه آتشی بر پاست

بیا و چنان ابر سرکش و سر مست

بر این شرارۀ پنهان شده ، به سینه ببار

/ 2 نظر / 6 بازدید
سبحان

سلام [گل] خیلی خیلی قشنگه [لبخند]