گذر زمان

گذر زمان

         

زندگی می گذرد

و من خسته و پژمرده به آن می نگرم

چه توان کرد؟

به هر حال زمان میگذرد

و چه خوب است

که با عشق و محبت با مهر

با صفا و دل پاک

عمر خود را طی کرد

روزگاری که گذشته است

نمی آید باز

همچو رودی که روان است و روان میگذرد

و به هر حال زمان میگذرد

روزی از راه رسید

که همه هستی این خانه به یغما میبرد

روز تلخ اندوه

روز مرگ و دوری

روز تنهایی و هجر

روز مرگ مادر

که چنان طوفانی

کشتی زندگی مادر را

بی امان به سوی دریا میبرد

مادرم رفت و نمی آید باز

آنچه مانده ست همه خاطره هاست

که درون دل پر غصه ماست

روزگار همه از پیرو جوان میگذرد

چه توان کرد؟

به هر حال زمان میگذرد

و زمان همچنان میگذرد  

 

11/6/76

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
یه بنده خدا

وزی تاجری ثروتمند به سفری کاری رفت بدون هیچ نگرانی و اضطرابی به سفرش ادامه داد بعد از مدتی از سفر برگشت و مشاهده کرد تمام ثروت و داراییش اتش گرفته بدون اینکه حتی لحظه ای ناراحت بشه حرکتی کرد که تعجب خیلی ها رو جلب کرد روبروی ویرانه خانه اش نشست و رو به خدا کرد و لبخندی زد و گفت این اتفاق چی رو میرسونه؟ میخوای چه چیزی رو ازمن بگیری؟ اموال و ثروتم اتش گرفته ایمانم که محکمه از فردا شروع میکنم برای ساختن ...

شعراتون عالیه فقط یه سری به سهراب بزن

وحید

سلام خانوم ناصری عزیز باز هم لذت تمام رو از این شعر های شما بردم به امید دیدار هرچه زودتر[قلب]