عشق رفته برباد

زمانی باز می آیی سراغ من

که دیگر نیست از من ذره ای باقی

و آنگه یاد من

بر جان تو می افکند سایه

و ذهنت می کشد پر

در پی آن خاطرات تلخ و شیرین گذشته

و می کوبی در این خانه را

تا بشنوی شاید صدایم را

که می آیم به سویت با لبی خندان

چنان مرغی که پر میگیرد از غمخانه زندان

ولی در آن سکوت تلخ و ماتم زا

صدای جغد پیری میرسد از دور بر گوشت

که می نالد به آرامی

دگر اینجا نمی یابی تو عشق رفته بر بادت

نمی یابی می نوشت

دگر پیدا نخواهی کرد از او یادگاری هم

به جز آیینه ای از غم

پس آنگه میروی و

" غرق حسرت می کشی آهی ز دل"    (هما میرافشار)

اما ...

دگر حتی صدایت را

صدای های های گریه هایت را

کسی در گوش این عاشق نخواهد خواند

کسی بر حال زارت دل نخواهد سوخت

دگر حتی کسی اینجا

نگاهت را نخواهد دید

کسی بر دیده ات دیده نخواهد دوخت

و تنها می شوی در جمع آدمها

اسیر پنجه غمها

که شاید حس کنی تنهایی من را

زمانی که نگاه پر تمنای مرا دیدی

وخندیدی و رفتی با رقیب من

و آنگه فاش خواهی دید

آثار بد عهدی را

و دیگر راه باریکی

به دنیای فراموشی نخواهی یافت

تا از رنج این بد عهدی دیرین رها گردی

و خواهی دید بعد از من

پر از اندوه این دردی

که خود با قلب خود کردی

/ 1 نظر / 8 بازدید
سهراب ساعی

سلام دوست خوبم خیلی اتفاقی اومدم اینجا شعرهاتون رو خوندم. شعرهایی بسیار زیبا و خیلی با احساس و دلنشین بودند. ممنون و موفق باشین [گل][گل][گل][گل][گل]